UNI
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸   کلمات کلیدی:

   چشمام لوچ شد از بس عین احمق ها به استاد نگاه کردم و هی خردمندانه سر تکان دادم که یعنی: بله استاد جان، فهمیدم. به جان مادرم فهمیدم.

   اما نفهمیدم. یعنی هیچ وقت از علم شیرین ریاضی سر در نیاوردم. لطفا وقت، انرژی و اعصاب مبارک رو تلف ریاضی یاد دادن به بنده نکنید. بهتره این وقت رو بدین خودم. می رم کتاب نشخوار می کنم. باز سودمندتره.

   داره با سرعت نور درس می ده، جلو می ره و هی می پرسه فهمیدید؟ اگه نه، دوباره بگم و قبل از این که کسی دهان باز کنه به پاسخ ، می ره سراغ مبحث بعدی.

_سوال؟!!

.

.

.

.

_خسته نباشید.