شب. ۲

بارانِ بی‌جانی دارد می‌آید. شب از نیمه گذشته و پام زیر پتو یخ کرده. بلند می‌شم و می‌رم سر یخچال. آب می‌نوشم. لباس می‌پوشم و می‌رم بیرون. سیگاری روشن می‌کنم و زیر باران قدم می‌زنم. خیابانی که در آن زندگی می‌کنم، حتی شب‌ جای شلوغی ست. این موقع، نوبت حکم‌رانیِ معتادان و موادفروش‌هاست. دور و برشان را می‌پایند تا کسی نیاید و جنس و پول را ردوبدل می‌کنند. این شب‌گردی‌ها باعث شده بعضی‌هاشون رو بشناسم. بدم نمی‌آد یه بار هم که شده کمی مصرف کنم، ولی اون‌قدر محتاط بار اومدم که جرات نمی‌کنم. می‌ترسم همون یه بار کاری باشه گرفتار بشم. می‌رم خونه. لباس عوض می‌کنم و می‌خزم زیر لحاف.

عرق کردم. پشتم خیس شده و دست‌هام لیز و شور شدن. چندشم می‌شه دست‌هام رو به هم بمالم. خیلی گرم شده. این روزها زیاد خواب می‌بینم. بیش‌ترشون هم شبیه هَمَند. هنوز بچه هستم. سوار دوچرخه‌ام. دختر کوچولوی دوست بابا هم ترکم نشسته و بستنی لیموییش که سر خیابون چهارباغ براش خریده بودم رو می‌خوره. سر راه هم‌کار بابا رو با یه بغل کتاب و روزنامه دیدم. دوچرخه رو بهش قرض می‌دم و پیاده با بچه می‌ریم سمت خونه. بازارچه رو رد می‌کنیم و می‌پیچیم تو کوچه‌ی آب‌انبار قراضه. جمال گنده و رفیق‌هاش تو کوچه بازی می‌کنن. من رو که می‌بینن می‌آن سراغم. بچه رو جلوی هشتی یه خونه می‌ذارم و باهاشون درگیر می‌شم. یه کتک حسابی می‌خورم. اون‌ها که می‌رن، بچه از تو تاریکی بیرون می‌آد. خیلی ترسیده، گریه می‌کنه و می‌لرزه. بستنیش افتاده رو زمین و داره آب می‌شه. مهمون‌مون هستن چند روزی. بعد برمی‌گردن تهران. اشک‌هاش رو پاک می‌کنم و می‌ریم سمت خونه.

تقریبا چند بار در هفته با بچه تو کوچه گیر جمال می‌افتم و کتک می‌خورم. بچه همون‌طور مونده. با بلوز و شلوارک سفید و کش کمر قرمز و یه موش توسی روی تی‌شرتش. بیست و دو سه ساله که اومدم این‌جا. نه جمالی هست که کتکم بزنه و نه ناامنه. شهر سردی‌ست. زاینده‌رود و نقش جهان نداره. ولی مینا و دخترهام این‌جا راحت هستن. نمی‌ترسن که صبح از خونه برم بیرون و شب جنازه‌ام رو بذارن جلوی در.
/ 0 نظر / 4 بازدید