کاموا


تندتند می‌بافه و من همین‌جور نگاهش می‌کنم. یکی زیر، یکی رو. یکی زیر، یکی رو. رگ کبود دست‌های استخونیش زده بیرون. استخون مچش هم همین‌طور.یه تی شرت نارنجی کدر تنشه که روش اسم یکی از باشگاه‌های اسپانیاست. می‌گه: سوغاته. لاک سبز تند پاهاش خیلی جاها پریده. ناخن دست‌هاش کوتاه و بی لاکه. گفتم: تو که همیشه لاک داشتی. از محیط بسته‌ی کارش گفت و رئیس امنیتیش و این که حتی تار مویی نباید بیرون باشه و رنگ ابرو نباید خیلی روشن باشه و مانتو باید بلند و تیره و بی نقش و نگار باشه.

صدای سوت کتری دراومده؛ بی‌توجه بهش رج می‌زنه. خونه کوچیکه. یه خواب و هال و آشپزخونه و حموم توالت. باسلیقه چیدتش. جای خوبیه واسه زندگی. بلاخره کاموا رو کنار می‌ذاره، بره چای بریزه. موی بلندش رو پیچیده و گوجه کرده پشت سرش و با یه گیره انبری بسته. موهای پشت گردن لاغر و کشیده‌اش فره. مثل بچگی‌هامون. بچه که بودیم مادرش نمی‌ذاشت موش رو بلند کنه. از موی بلند بدش می‌اومد. موی کوتاه و حلقه حلقه‌اش زیر آفتاب خیلی قشنگ می‌درخشید. از بس استخونی بود دامن تنش نمیکردن، به تنش زار می‌زد. می‌شد مثل عروسک‌های زشت اخمالو. همیشه شلوارک پاش بود. زانوی شلوارهاش اغلب پاره بود از بس تو فوتبال یا دوچرخه‌بازی زمین می‌خورد. حالا یه دامن سبز کدر تنشه. گمون نکنم هیچ‌وقت بتونه درست لباس بپوشه. جای امیدواری.

چای ریخته و آورده و نگام می‌کنه.

_ نشونیت رو سخت گیر آوردم. همه‌ی رابطه‌ها رو بریده بودی. کسی ازت خبر نداشت. البته مطمئن بودم بهمن می‌دونه کجایی.

_ تازه دارم آدم می‌شم. بعد زندان نتونستم برگردم به زندگی قبلی و همونی بشم که بودم. آدما دیگه اونی نبودن که قبلش دیده بودم و می‌شناختم. چیزایی که قبلا شادم می‌کرد دیگه واسم جذاب نبود. پول مهریه که پیش از بازداشت گرفته بودم و تو حساب سپرده بود به دادم رسید. باهاش این جا رو خریدم و قسطای وامش تازه تموم شده. از همه به یک باره بریدم. با این حال راضیم. احتمالا خیلی‌هاشون رنجیدن. ولی به جهنم. مگه چن بار زندگی می‌کنم که به خاطر آدم‌های آزاردهنده غصه بخورم. بهمن که گفت پی نشونیم هستی، دودل بودم اجازه بدم نشونیم رو بهت بده یا نه. تو رو خیلی می‌شناختم و باهات قد کشیده بودم. تجربه ی زیست‌مون شبیه هم بود. به هر حال الان این جایی. انگار هر نسل از ما باید یه بیست و هشت مرداد داشته باشه واسه خودش. آقا جانم غصه‌ی دکتر مصدق رو می خورد و عزادار فاطمی جوان‌مرگ شده بود. مادرم همیشه سوگ‌وار برادر جنگ رفته‌اش بود که برنگشت. ما هم که اون خرداد لعنتی. تا کی باید غصه بخوریم. غصه‌ی آدم ها و موقعیت‌هایی که از دست شدند. کاش نسل‌های بعد از ما بتونن شاد زندگی کنن.

ساکتیم. چای یخ کرده. حرف دلم رو زده. این که حرف می‌زنه یعنی داره برمی‌گرده به زندگی. یعنی هنوز امید داره. بلند می‌شم، دست می‌دم، خدافظی می‌کنم و می‌آم بیرون. تا همین جا بسه. جلوتر نباید برم. اگر جلوتر برم، این امید لعنتی در من هم زنده می‌شه. نباید بهش پر و بال بدم.

/ 0 نظر / 18 بازدید