برای حس و حالم اسمی پیدا نمی کنم .

نمی توانم این دقایق را درک کنم . مجال ها ، همچنان که سردرگم یافتن لغاتی هستم تا فرصتی به من بدهند ، گذشتند . او در طول یک ساعت نمرده و شاید ! اشتباه من بود که آنقدر بالای سرش ایستادم تا مطمئن شوم که دیگر نفس نمی کشد . اما بدون هیچ دلیلی خیال می کردم دوباره زنده می شود و شروع می کند . نمی توانم سر و ته این حس درونی را دربیاورم . حسی تسکین دهنده ، یا صرفا فرسودگی ای ساده . بهتر بود قهوه ام را گرم نگه می داشتم تا دست کم در این لحظه آن را داشته باشم . چه طور است اصلا تلویزیون را خاموش کنم و بخوابم . صندلیش واقعا گرم و نرم است و هیچ دلم نمی خواهد تفنگ را همین طوری توی جلدش بگذارم .  

/ 1 نظر / 13 بازدید
الف.میم

همان گونه که مستحضرید برخی جمله ها هستن که می ترکونن. دو جمله ی آخر داستان از همین دست بود.